بخش‌های اصلی
صفحه اصلی::
آشنایی با انجمن::
اخبار انجمن::
کمیته علمی::
نقد و بررسی سیاست ها ::
کارگروه اقتصاد دانش::
اخبار علمی::
کتابخانه مجازی::
عضویت ::
آلبوم تصاویر::
پیوندها::
ارتباط با ما ::
تسهیلات پایگاه::
پست الکترونیک::
پیام ویژه::
::
جستجو در پایگاه

جستجوی پیشرفته
..
آخرین مطالب بخش
:: دومین همایش ملی آموزش عالی «سرآمدی آموزش» در دانشگاه تهران برگزار شد
:: نظام نامه پیوست فناوری و توسعه توانمندی های داخلی در قراردادهای بین المللی و طرح های ملی ابلاغ شد
..
آخرین مطالب سایر بخش‌ها
..
کتابحانه مجازی

AWT IMAGE

..
الگوی اسلامی ایرانی پیشرفت

AWT IMAGE

..
ساخت اقتصاد دانش در ایران

AWT IMAGE

..

AWT IMAGE

  AWT IMAGE

 
:: آسیب‌شناسی جایگاه دانشگاه در ایران ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۱/۷/۱۸ | 

AWT IMAGE  جمعیت توسعه علمی ایران برگزار کرد:

  آسیب شناسی جایگاه دانشگاه در ایران

  جمعیت توسعه علمی ایران، در روز دوشنبه هیجدهم اسفندماه سال نود، میزگردی را در باب «آسیب شناسی جایگاه دانشگاه در ایران» برگزار کرد که دکتر مقصود فراستخواه، عضو هیات علمی موسسه پژوهش و برنامه ریزی در آموزش عالی و از صاحبنظران حوزه مسائل دانشگاه و آموزش عالی مدیریت آنرا بر عهده داشت.

  در ابتدای این نشست، دکتر جعفر توفیقی، رئیس جمعیت توسعه علمی ایران، ضمن خوشامدگویی به حاضران، گفت: فرهنگستان علوم جمهوری اسلامی ایران در نظر دارد که گزارشی راجع به «آسیب شناسی جایگاه دانشگاه در ایران» تهیه کند. فرهنگستان در حال تهیه گزارش کلانی راجع به آینده علم در ایران است که یکی از زیر گزارشهای آن آسیب شناسی جایگاه دانشگاه در ایران خواهد بود که جمعیت توسعه علمی ایران نیز در تهیه این گزارش نقش دارد. مناسب دیده شد برای همفکری بیشتر در تهیه این گزارش، این جلسه هم اندیشی جمعیت را به این مسئله اختصاص دهیم که از جمع نخبگان و متخصصان و حضور دوستانی که با علاقمندی مسائل جمعیت را دنبال می‌کنند، استفاده کنیم و طبیعتا بحثهایی که در این جلسه انجام می‌شود و نظراتی که داده می‌شود، ارزش افزوده‌ایی برای بحثی که ما بعدا آنرا مستند خواهیم کرد و به عنوان یک گزارش به فرهنگستان ارائه خواهیم داد، ایجاد می‌کند.

  در ادامه دکتر مقصود فراستخواه به طرح موضوع و ارائه نظرات خود در این باب پرداخت. وی گفت: عرایض بنده درآمدی از باب طرح این بحث است. عنوان این پنل« آسیب شناسی جایگاه دانشگاه در ایران» است و من ذیل همین موضوع، عنوان «هستی شناسی دانشگاه» نه «پاتولوژی دانشگاه» را برای طرح بحث انتخاب کردم. چون فرض من این است که هستی شناسی امور بر آسیب شناسی امور مقدم است. نگاه پاتولوژی از نقطه نظر بیماری و آسیب شناسی است چرا که به هر چیز که نگاه می‌کنیم فرض بر بیماری آن است. این درحالی است که عدم توجه به نقطه نظر زندگی و منظر زیست شناختی، از ابتدا برای ما یک اریب و تورشی در بررسی امور ایجاد خواهد کرد. به نظر می‌رسد برای شناخت امور باید آنها را همچون اموری وجودی و به صورت جریانی از زندگی دید. این امر مخصوصا در مورد امور نوآیند و ناشناخته خیلی اهمیت دارد. چرا نگاه غالب ما نسبت به پدیده های نو، نگاه بیماری است؟ به نظر می‌رسد شاید یک علت عمده این نگاه آسیبی، تابوهای سنتی و فوبیاهای ما باشد. مخصوصاً نتوفوبیاها و ستیز با هر چیز نو، ترس از تحول و فکر دسیسه که این شاید آغاز یک نگاه آسیبی به امور ناشناخته نوآیند است. برای همین است که در ایران کنونی ما، همه جا پر از گفتارها و استرس‌هایی شده است که از سوی نهادهای دولتی و شبه دولتی در جامعه تولید می‌شود و تم آنها آسیب شناسی است. مثلاً آسیب شناسی علوم انسانی، آسیب شناسی روشنفکری و ... . اما آنچه پیش از آسیب شناسی یک پدیده نیاز داریم تبارشناسی و هستی شناسی و معرفت شناسی آن پدیده است و اینها مقدم بر پاتولوژی است. این امر در تفکرات فوکو توسعه پیدا کرده است. بر این اساس، دانشگاه هم یک امر وجودی است. صورتی از زندگی است و واقعیتی است که در تاریخ اروپایی و غربی روی داده است. به عبارت بهتر یک تاریخ واقعی است. چرا که در اروپا و غرب واقعیت وجودی‌ایی به نام دانشگاه حدود هشتصد سال عمر دارد و بعد از طی دو سده از عمر خود، دوره دیگری از توسعه را داشته است. این یک امر وجودی است. اکنون پرسش این است که کدام روندها و رویدادها بود که دانشگاه بما هو دانشگاه را در اروپا ابتدا ممکن الوجود کرد و بعد واجب الوجود؟ ما در فلسفه سنتی می‌گوییم واجب الوجود دو تا است. یکی واجب الوجود به ذات است که در فلسفه الهیات ما گفته می‌شود این فقط باری تعالی است و یکی دیگر واجب الوجود بالغیر است که بر اساس علل و عواملی واجب الوجود می‌شود و هستی پیدا می‌کند. عرضم این است که چه اتفاقاتی افتاده است که دانشگاه بما هو دانشگاه ممکن الوجود و ضروری الوجود شد؟ اینجا ما به نظریه جریان نیاز داریم. آنچه امکان تاسیس دانشگاه را در یک تاریخ واقعی فراهم آورد و به آن استمرار و دوام بخشید و آنرا توسعه و بسط داد، یک چیز نبود بلکه یک جریان بود. این جریان چه بود؟ بحث من روی این جریان ( flow ) است. فرض من این است که این یک امر پویای اجتماعی بود که دانشگاه را در اروپا واجب الوجود کرد. هستی دانشگاه از طریق داینامیزم جوامع اروپایی بوجود آمد و ضروری شد. یک پویایی اجتماعی و داینامیزمی در این جامعه بود که هستی دانشگاه با این نیروی محرکه قابل توضیح می‌شود. چگونه می‌توان هستی دانشگاه را توضیح داد؟ چرا دانشگاه هست به جای این که نباشد؟ ، به نظر می‌رسد وجود دانشگاه را میتوان با این داینامیزم اجتماعی و امر پویای اجتماعی که یک نیروی محرکه و فعاله است، توضیح داد. خصوصیت‌های این امر پویا در بعضی پژوهشها بررسی شده است؛ مثلا جوامع اروپایی، شهری شدن درونزا داشتند. تحول در مناسبات زیست اجتماعی، تغییر در فرم زندگی، انسانگرایی، عقل گرایی، ارزش‌های اکتسابی که به عنوان برابر نهادی در مقابل ارزشهای سنتی قرار گرفتند (مثلا اصل و نسب، قرعه، قدرت، ثروت ارزش‌های سنتی بودند و دانش به عنوان یک ارزش اکتسابی جدید در مقابل ارزش‌های سنتی اروپایی قد علم کرد.) تحول خواهی‌های تازه در اروپا، تقاضاهای نو پدید، تشنگی‌هایی که در اروپا اتفاق افتاد و اینجانب در کتاب سرگذشت وسوانح دانشگاه مشروحا این موضوع را توضیح داده‌ام.

  اگر بخواهیم همه این دگرگونی‌ها و این امر پویای اجتماعی را با یک مفهوم مرکزی توضیح بدهیم، بر مبنای نظریه فوکو، آن مفهوم "رخداد" است. آن چیزی که سبب می‌شود هسته دانشگاه ضرورت پیدا کند، رخداد است. رخداد در دیدگاه فوکو مفهومی است برای عبور از درک خطی از زمان. عبور از مفهوم تاریخ پیشین بنیاد، تاریخی که ذات باورانه نیست. رخداد در واقع می‌خواهد پیچیدگی دگرگونی‌های یک جامعه را برای ما توضیح دهد و از همه مهمتر دلالت بر یک نگاه گسستی دارد. فوکو تاریخ را تاریخ گسست‌ها می بیند. یک گسست معرفت شناختی و جامعه شناختی بود که دانشگاه را امکان پذیر کرد. رخداد به تعبیر فوکو آن وقایع سرکشی است که اینجا و اکنون را مناقشه آمیز می‌کند. آن رخداد غربی، در واقع همان پویایی‌هایی بود که به برخی از خصایص آن اشاره کردیم و این رخدادها و ویژگی‌هایی که به آنها اشاره کردم، سبب ایجاد تحول در میدان نیروها به معنای بوردیویی کلمه شد و باعث شد صورت بندی تازه‌ایی از قدرت شکل گرفت و در برابر قدرت‌های سنتی، شبکه‌ایی از قدرت‌های تازه بوجود آمد. قدرت‌های تازه اجتماعی، اقتصادی، تخصصی، معرفتی، تکنیکی، کارشناسی و ... که قدرت‌های تازه‌ایی بودند و در میدان قدرت چرخشی ایجاد کردند. طبقات متوسط به میان آمدند، طبقاتی که مناسبات تولیدشان متفاوت بود مثل بازرگانی، صنفها و ... بوجود آمدند. حتی کسانی که می‌توانستند موضوعاتی را به صورت تخصصی توضیح دهند و در واقع همان تخصص‌های علمی، قدرت تازه‌ایی را شکل دادند. این رخداد به چیزی منجر شد که آنرا بی تعادلی در چیدمان قدرت می‌نامیم و در واقع نوعی گسست بود. چینش‌های قبلی گفتمان دیگر جواب نمی‌داد. یک بی تعادلی در جامعه اروپایی بوجود آمد. یعنی مدارس آسکولاستیک و سنتی نمی‌توانستند نظام معرفتی لازم را برای این چینش اجتماعی ایجاد کنند. اینجا بود که نظام نوین دانایی لازم آمد و دانشگاه پاسخی نهادین به این ضرورت اجتماعی بود. یعنی یک ضرورت اجتماعی و موجباتی فراهم شد که پاسخی لازم داشت و وجود دانشگاه یک پاسخ به این تقاضاها، نیازها و ضرورتها بود و این گوشه‌ایی از رخداد بود. رخدادی که منشا بی‌تعادلی‌های جامعه شناختی، معرفت شناختی و گسست‌هایی در این جوامع شد و از رهگذر این بی تعادلی مبارک بود که از حیطه امکان‌های نهفته جوامع اروپایی ضرورت وجودی تازه‌ایی و هستی اجتماعی تازه‌ایی ظاهر شد که دانشگاه بود و دانشگاه از این جامعه سربرمی‌آورد و وجود پیدا میکند و تبار، هسته و ریشه‌ایی دارد. در این جامعه، زندگی اجتماعی، به مثابه طرحی از خردورزی دیده شد. بدین ترتیب از سده 13 و 14 زندگی را طرحی پیشین که در ذهن خدایان است، نمی‌دیدند. بلکه زندگی طرحی از آگاهی انسانی است و در واقع طرحی از عقلانیت و خردورزی است و این طرح جدیدی از زندگی بود که علم ورزی (به معنای جدید کلمه در نظام نوین دانایی) را موضوعیت داد.

  اما رخداد (به معنای فوکویی کلمه) گوشه دیگری هم داشت که چرخش از دولت به عنوان تصاحب جامعه به دولت به مثابه اداره جامعه بود. یک چرخش بزرگ در اروپا اتفاق افتاد. مدتی بود که در اروپا، دولت به معنای تصاحب جامعه تلقی می‌شد ولی بعد از این چرخش، دولت به معنای اداره کننده جامعه مطرح شد. جامعه جدید به جای دولت همچون تصاحب و تملک به حکمروایی، به دولت به عنوان یک نیازی که پشت آن یک توضیح عقلی است، رسید. حکمروایی یک سازمان عقلی است. از این نگاه، دولت نمودی است از یک سازمان عقلانی که برای جامعه لازم است و دیگر صاحب جامعه نیست. بلکه کارکردهای خاصی دارد که پشت آن عقلانیت است و این حکمروایی است. این رویداد، یعنی توجیه عقلی حکمروایی، یعنی حکمرانی به مثابه سازمان اجتماعی موجه و مشروع عقلانی (که در نظریه وبر هم مطرح می‌شود که پشت مشروعیت، عقلانیت است) است که فوکو خیلی روی آن تاکید دارد. حقانیت دولت جدید این است که برای وجودش یک عقلانیت وجود داشته باشد و این امر بود که منطقی برای کردارهای تنظیمی فراهم می‌ساخت. یعنی ما در جامعه به دولت نیاز داریم چون تنظیمات اجتماعی لازم داریم، تنظیماتی که توجیه آن عقلانیت است. هر مداخله در امور باید یک عقلانیت داشته باشد و این که سهم دولت برای مداخله در امور چقدر است را هم دولت تعیین می‌کند که البته موضوع بحث ما نیست. و آن چیزی که فوکو تاکید می‌کند این است که جامعه برای مواجهه با بیمارهای واگیر به واکسیناسیون نیاز داشت. بدون آمارگیری حرکت نمی‌کرد و نیاز به آمارگیری داشت، لازم بود متراژ شهر داشته باشیم، نقشه برداری کنیم، راهسازی، حقوق و قراردادهای بین المللی نیاز داشت، و برای همین سازمانهای عقلانی لازم دارد و به این منظور مداخلات عقلانیت در علم ورزی و دانشگاه نهادینه می‌شود. این موضوع را دکتر وحید طلوعی در تز دکتری خودش در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران بررسی کرده‌اند ودر سال 90 از تز خودشان دفاع کردند.

  در اینجاست که فوکو از واژه «آپاراتوس» استفاده می‌کند که من آن‌را به "جهازات" و "دم و دستگاه" ترجمه کردم و در اینجاست که ما شاهد جهازاتی در جامعه هستیم که به معنای آپاراتوس حاکم در جامعه نیست بلکه به معنای آپاراتوس اجتماعی است.

  فوکو همچنین از واژه disposition استفاده می‌کند. disposition قرار گرفتن تازه‌ایی از امور و نهادها و ساختارهای دانشی و مفاهیم و تقاضاهای اجتماعی، و شکل تازه ایی از امور و مفاهیم و تقاضاهاست. در جوامع جدید اروپایی وضعیت معرفتی، گفتمانی، فرهنگی، حقوقی، مادی و اجتماعی ایی بوجود آمد که همان پویایی اجتماعی است. در پویایی شناسی و داینامیزم جامعه یک وضعیتی حاصل شد که هم معرفتی و فرهنگی، و هم مادی، اجتماعی و حقوقی بود که دانشگاه به نام آن جامعه و برای پاسخگویی به آن ضرورت وجودی پیدا کرد. دانشگاه در اینجا به سان یک کلیت است که حاصل این وضعیت پیکربندی است. نتیجه تحولات و رخدادهای واقعی در جوامع اروپایی بود که در آن هم عنصر ایده بود و هم ماده. یعنی هم ماده جامعه تحول پیدا کرده بود و هم ایده. به صورت در هم تنیده، هم ذهنیت‌ها و هم عینیت‌ها، هم دگرگونی معرفت و هم معیشت، هم تحول در قدرت و هم در نظام منزلت، هم نظام دانش و هم نظام ارزشی، هم تحول در مناسبات و هم در مفاهیم، رخ داده بود.

  در اینجا ما شاهد یک وضعیت تعینی دانشگاه نه تعیینی آن هستیم. پدید آمدن دانشگاه از نوع یک فرماسیون ضروری اجتماعی است. دانشگاه از جنس تغییر رسمی نبود بلکه از جنس تقرّر وجودی و نهادی بود. اسم نبود بلکه مسما بود. مقرر نشد بلکه متقرر شد. جامعه اروپایی تشنه یک نظام تولید تازه، نظام فعالیت تازه، مناسبات تازه، ارزش‌های تازه و نظام معرفت و معانی تازه بود و دانشگاه پاسخ معرفتی به این و پاسخ ارگانیک جامعه به این نیازها و تقاضاهای نوپدید شد. با این مقدمه، موضوع بحث ما این است که در ایران دانشگاه چه نوع هستی اجتماعی‌ایی دارد؟ این چیزی است که به ما کمک می‌کند که آسیب شناسی جایگاه دانشگاه در ایران را پی جویی کنیم. دانشگاه چه نوع هسته اجتماعی‌ایی دارد؟ چرا دانشگاه داشتن ما پروبلماتیک و بحث انگیز است؟

  همان طور که چراغ گاز و تلگراف برای ناصرالدین شاه مثل یک اسباب بازی بود، دانشگاه هم برای برخی از نخبگان دولتی دوره پهلوی در حد یک ساختمان و عمارت جالب است و داشتن آن برای شهر نوین تهران خوب و جالب به نظر می‌رسید. آن زمان ما تفننی با نام نوسازی را دوست داشتیم. یعنی دولت و بخشی از روشنفکران حومه دولت فقط می‌خواستند این تفنن را داشته باشند که دانشگاه، به عنوان یک عمارت را هم داشته باشیم، بعدها از این تفنن هم سیر شدیم و از تجدد دلزده شدیم و در دوران انقلاب اتفاقا با امور مدرن و چیزهای نو سوء تفاهم جدی هم پیدا کردیم. و این سوء تفاهم بعدها دولتی و نهادینه هم شد و اگر قبلا دانشگاه به ساختمان تقلیل پیدا کرده بود، اکنون این بنا کج دیده شد، و از بنیان نامبارک. از این نگاه ؛ دانشگاه، ساختمانی کلنگی است و باید در هم کوفته شود و چیز دیگری بر ویرانه‌هایش ایجاد شود. ولی این امر موضوع بحث ما نیست. بحث ما این است که چرا دانشگاه داشتن بحث انگیز است؟ قرار نیست در محتویات و در ارزش داوری‌های آن هم وارد شویم.

  نظر من این است که در ایران آن امر پویای اجتماعی و آن نیروی فعالی که در غرب منشا بوجود آمدن دانشگاه شد، ضعیف و کم سو است. گویا آن تقاضاها در ایران نمی‌جوشد. برگردیم به آن بی تعادلی‌های معرفت‌شناختی و جامعه شناختی، آیا در حد بالایی در جامعه ما بوجود آمده است؟ آن گسست‌ها، چرخش در مفهوم دولت، آن جهازات اجتماعی و آپاراتوس اجتماعی، disposition و شکل تازه قرار گرفتن امور آیا در جامعه ما ایجاد شده است؟

  احتمالا به همین دلیل است که دانشگاه ایرانی گویا در وسط زمین و آسمان ایران است. نه می‌تواند بایستد و نه حذف می‌شود. معلوم نیست که آیا ما دانشگاه را داریم یا نداریم؟ تناقض نما و پارادوکسیکال شده است. برای مثال الان در بحث آسیب‌ها، آیا در گفتمان علمی به سر می‌بریم؟ از طرفی گفته می‌شود ما گفتمان علمی نداریم. پس این همه تبلیغات رسمی که درباره پیشرفت‌های علمی داریم و همه دولتمردان از علم صحبت می‌کنند، چیست؟. این امر تناقض نما است. آیا استقلال دانشگاهی نداریم؟ پس ماده 49 چیست؟ برنامه چهارم چیست؟ این همه اسناد رسمی و متون که به استقلال دانشگاهی تصریح می‌کنند چه می‌شود؟ همه تناقض نما است. دانشگاه معلق درهواست. آیا بازار و بخش خصوصی نمی‌خواهیم؟ همه چیز از جمله آموزش عالی را دولتی کرده‌ایم. پس این خصوصی سازی و اصل 44 و این همه پولی که مردم برای تحصیلات می‌پردازند چیست؟ خیلی تناقض نما و مهمل نما و پارادوکسیکال است. آیا دانشگاه و موسسه آموزش عالی کم داریم؟ خیر در بسیاری از شهرها موسسات آموزش عالی داریم. آیا مشکل در رابطه دانشگاه و صنعت است؟ این همه دفاتر و دستگاه‌ها و برنامه‌هایی که به نام دانشگاه و صنعت در جامعه ما، تابلو می‌زنند، در دانشگاه، دفتر و اداره درست می‌کنند، پروژه وجود دارد، خرج می‌کنند، سازمان بوجود می‌آید، اما باز هم پارادوکسیکال است. آیا مشکل کارآفرینی دانشگاه است؟ پس انبوهی از این واژه‌ها در اسناد دولتی و بر سر در ساختمان‌ها چیست؟ مسئله در مدیریت‌های دانشگاهی است؟ روز به روز شاهدیم که افرادی با بالاترین عنوان‌های دانشگاهی مثل دکتر و استاد تمام، سمت ریاست دانشگاه‌ها را برعهده دارند. یعنی هم اکنون در مقایسه با گذشته، هم مدرک‌ها، و هم انگیزه‌ها بالاتر رفته است. اعضای هیات علمی هم داریم با پایان نامه‌های متعدد، پروژه‌های زیاد، مقالات و رزومه های طولانی و مراتب بالاتر. پس ایراد از کجاست؟

  چنین است که دانشگاه داشتن در ایران امر متناقض نمایی شده است وعلت آن، به نظر می‌رسد به همان تبار و هستی دانشگاه برمی‌گردد. وقتی عنوان پنل ما «آسیب شناسی جایگاه دانشگاه در ایران» است، اینجانب خواستم مقدم بر یک بحث آسیب شناسی تامل کوچک بر هستی شناسی دانشگاه داشته باشیم. مکان دانشگاه در ایران کجاست؟ آیا مکانی وجودی دارد؟ مکانی که در آنجا بایستد و بگوید من هستم.

  مسئله دانشگاه ایرانی، فلسفه وجودی اوست اما نه فلسفه وجودی که کارشناسان از آن صحبت می‌کنند که این فلسفه وجودی در یک تاریخ واقعی دیگری است. منظورم فلسفه وجودی به همان معنایی که از یک آپاراتوس اجتماعی دربیاید، آن نیازها و تقاضاهای اجتماعی و آن امر پویای اجتماعی و آن قوه قابله، نیروی محرکه در متن جامعه، و آپاراتوس جامعه که ضرورتی برای بودن دانشگاه به معنای واقعی کلمه نه وسط زمین و آسمان، متقرر و متعین شود. در این صورت است که دانشگاه پاسخ به تقاضاهای واقعی است. یک نیازی وجود دارد و دانشگاه می‌خواهد به آن پاسخ دهد و اگر پاسخ ندهد جامعه معطل می‌ماند و متوقف می‌شود، این تقاضاها باید از عمق فرهنگ، اقتصاد، مدیریت، خدمات، صنعت، چنان بجوشد که با زبان وجود بگوید: دانشگاه، دانشگاه. مثلا اگر به جای تصاحب جامعه، اداره جامعه در میان باشد و اداره جامعه منوط به منطق عقلانی و تنظیمات اجتماعی باشد و علم ورزی ضرورت پیدا کند این برای دانشگاه یک فلسفه وجودی عمیق ایجاد کند که با می‌خواهد توجیهی برای مداخلات ارائه دهد، اینجاست که میگویند مثلا سیاستها مبتنی بر پژوهش‌های دانشگاهی باشد و دانشگاهیان مشارکت کنند در سیاست سازی و ... در اینجاست که دانشگاه فلسفه وجودی پیدا می‌کند. در این صورت است که دانشگاه می‌تواند در مکانی وجودی و اجتماعی و واقعی بایستد و بگویند من می اندیشم پس هستم. در این حالت دیگر دانشگاه درون دولت و در دستان دولت نیست. تابعی از متغییرهای جامعه سیاسی نیست. متاسفانه در تاریخ ما، دانشگاه همواره به عنوان تابعی از متغیرهای جامعه سیاسی و درون دولت بوده است. اما در تاریغ اروپا دانشگاه ، در داخل دولت نیست. مکانی برای ایستادن دارد. مکانی وجودی دارد. در این حالت، دانشگاه سنتهای علمی جاافتاده‌ایی می‌تواند داشته باشد، هنجارهای دانشگاهی و خودآیینی می‌تواند داشته باشد، پشتگرم به اجتماع علمی باشد، بازار داشته باشد، منابع متنوع داشته باشد و حوزه عمومی برای حرف زدن داشته باشد. در این صورت کارهایی هست که اگر دانشگاه نباشد جدّاً بر زمین می ماند. اگر این آپاراتوس اجتماعی بوجود بیاید در آن صورت چنانچه دانشگاه نباشد جامعه فلج می‌شود اما الان ما شواهدی در جامعه می‌بینیم که بدون نیاز به دانشگاه می‌تواند کارهای ما جلو برود. در جامعه ما یک آپاراتوس اجتماعی نیست که دانشگاه را واجب الوجود بالغیر کند.

  من ریشه آسیب پذیری دانشگاه را به عنوان یک platform برای این بحث تصور می‌کنم که باید آنرا در نحوه هستی اجتماعی وتاریخی دانشگاه در ایران پی‌جویی کرد.

  در ادامه این میزگرد و بعد از طرح موضوع، حاضران در جلسه به بحث و تبادل نظر در این خصوص پرداختند. در ادامه این مباحث دکتر توفیقی خاطر نشان کرد: با توجه به بحث مطرح شده، ، ما زمانی می‌توانیم از آسیب صحبت کنیم که وضعیت سالم را بدانیم. یعنی آسیب فاصله ماست از وضعیت مطلوب. بنابراین ما اول تا ندانیم هستی شناسی دانشگاه چیست؟ و در چه زمینه ای متولد شده است و به چه نیازهایی باید پاسخ دهد، طبعتا نمی‌توانیم از آسیب شناسی آن صحبت کنیم و شاید نبود یک چنین درک عمیقی از فلسفه وجودی دانشگاه و این که رسالت دانشگاه در جامعه چیست؟ باعث شده است که دانشگاه در جامعه ما به یک توپ فوتبال تبدیل شود و هر کس آنرا به یک طرف پرتاب می‌کند و هر روز تصمیماتی در خصوص آن گرفته می‌شود که بعضا دانشگاه را از جایگاه خودش خارج می‌کند.

  وی در ادامه بحث خود، یک سوال مطرح کرد و گفت: بعضا شاهد هستم که راجع به دانشگاه و تاریخ شکل گیری آن بحث می‌شود، تاریخ شروع آنرا از اروپا تحلیل می‌کنند و برخی دیگر ایراد می‌گیرند که پس در ایران چه؟ این پیشینه در ایران بحث نمی‌شود. آیا واقعا باید تاریخ دانشگاه و بستری که دانشگاه در آن متولد شده است را فقط در اروپا جستجو کرد؟ البته قطعا اروپا هم آبستن این تحولات بود. آیا رابطه این بحث با ایران، تاریخ ایران و دانشگاه جندی شاپور را دیده‌ایم. برخی معتقدند، که دانشگاه در ایران از دانشگاه تهران شروع شده است و برخی دیگر این موضوع را نقد می‌کنند که دانشگاه در ایران از چند هزار سال پیش وجود داشته است.

  در ادامه بحث خانم فخاریان به طرح دیدگاه خود در این خصوص پرداخت و گفت: در مورد پویایی‌هایی که منجر شد به شکل گیری هستی دانشگاه شد، اگر از منظر بوردیویی به این امر بپردازیم می‌توانیم بگوییم که در اروپا و سده‌هایی که دانشگاه ضروری الوجود شد در واقع تغییر سرمایه‌ها اتفاق افتاده بود. در ایران سرمایه مادی یا اقتصادی چرخش داشته است و به لحاظ شکلی فناوری تحول پیدا کرده است اما از نظر سرمایه فرهنگی یا غنی‌تر نشده است یا تغییر سرمایه ها و شکاف بین سرمایه ها اتفاق نیفتاده و تا وقتی که این امر اتفاق نیفتد دانشگاه یک صورت شکلی ندارد.

  یکی از حضار نیز در این خصوص سوالی را مطرح کرد: آموزش عالی وقتی در اروپا ایجاد شد، وضعیت ایران چگونه بود؟ آیا دانشگاه در ایران یک فرایند تکاملی را طی کرده است؟

  داود قرونه نیز در خصوص این بحث گفت: ما باید دانشگاه را به عنوان یک نهاد اجتماعی در یک کلیتی ببینیم که با سایر نهادهای اجتماعی مرتبط است و اگر آن نهادها همپای دانشگاه نیایند، دانشگاه نیز توان و انرژی نخواهد داشت که خودش را پیش ببرد و نیاز هست که سایر نهادهای اجتماعی مثل دولت، در این بازی همراه با دانشگاه پیش بروند.

  شرکت کننده دیگری با توجه به صحبت‌های آقای دکتر فراستخواه، گفت: همان طور که بحث شد، دانشگاه حاصل بی تعادلی‌های معرفت شناختی، جامعه شناختی و ارزشی جامعه است و برای پاسخ به این بی تعادلی‌ها شکل می گیرد. آیا انقلاب ایران باعث بروز این بی تعادلی‌ها شده است؟ اگر این بی تعادلی‌ها شکل گرفته است چرا به تبع آن دانشگاه ضرورت وجودی پیدا نکرده است؟

  دکتر فراستخواه، در جمع بندی مباحث صورت گرفته اضافه کرد: برای یک جمع بندی از بحث‌های صورت گرفته، بحثی را آقای دکتر توفیقی مطرح کردند که گاهی دیدگاه‌هایی وجود دارد که می‌گویند ما اگر می‌خواهیم تاریخ چیزی را مطرح کنیم، یک تاریخ ایرانی و اسلامی هم داریم. در اینجا پرسش‌هایی که بوجود می‌آید، بحث مستقلی است و من قصد ندارم آنرا شروع کنم. ممکن است این بحث پیش بیاید که ما می‌توانیم تاریخ مدارس اسلامی را مورد بررسی قرار دهیم و خیلی طولانی می‌توان درباره آن صحبت کرد. مثلا در تاریخ اسلامی، اینجانب مدخلی برای دایره المعارف اسلامی نوشتم و در آنجا توضیح دادم که وضعیت مدارس سنتی ما روی چه مفهوم‌هایی ایستاده بود و چه ساختارهایی داشتند. نظام دانایی که پشت آن اپیستمه‌ها بود، چه نوع بود؟ به نظر می‌رسد ماهیت وساختار این مدارس سنتی ما با آن دانشگاهی متفاوت است که از قرن 13 و 14 در اروپا شکل گرفت و در 15 و 16 با یک نشیب و فرازهایی، نه اینکه کاملا شیک از آسمان بیفتند، بلکه با یک سیر جدالی و به شکل دیالکتیکی پیچ و خم‌های تاریخی زیاد و دوره‌هایی را گذراندند و در قرن 19 و 20 نیز توسعه چشمگیری داشتند و در یکی دو دهه اخیر هم چالش‌های تازه‌ایی دارند و مفاهیمی مثل دانشگاه نسل سوم، موج سوم علم، دانشگاه در وضعیت پست مدرن مطرح شده است. آنجا هم مرتب چالش و سیر جدالی وجود دارد و اتفاقا رمز پویایی اجتماعی و تحولات همین است و خیلی هم خطی نبوده است و تازه همه جوامع اروپایی هم یکسان نبوده است، مثلا در فرانسه، ناپلئون، نازی‌ها در آلمان و در ایتالیا فاشیسم و ... بود ولی در همه این پیچ و خمها، مثلا یک استبداد منور و یک دیکتاتوری هم شکل می‌گیرد ولی دیکتاتور هم به نوعی در بخش بزرگی از آن مفروضات و ساختارهای معنایی در واقع مشارکت دارد و او هم اعتقاد دارد که باید با علم کارها را دنبال کند و چالش‌هایی برای دانشگاه در هر جامعه بودجود می آید. در انگلستان، آن چالشی که برای دانشگاه در فرانسه، یا آلمان و آمریکا بوجود آمد، نبود اما در مجموع یک تاریخ واقعی بود که در این تاریخ واقعی با همه نشیب و فرازها نهادی به نام دانشگاه شکل گرفته که در پشت آن یک نظام معنایی و یک ساختار فکری وجود دارد مثلا سوژه‌گی بشر به این معنا که انسان تکلیف وضعیت امور را باید تعیین کند. هیچ وقت در مدارس اسلامی این عقل خودبنیاد وجود نداشته است. در پشت مدارس اسلامی ما عقل خودبنیاد بشری وجود نداشت. عقل خودبنیاد چیزی بود که از «من می‌اندیشم پس هستم» دکارت (در قرن17م) شروع شد. یعنی انسانی که می‌خواهد با عقل خود درباره امور بیندیشد و سوژه‌گی کند و سوژه فاعل شناسا باشد.

  در ادامه این بحث، دکتر سعید سمنانیان، دبیرکل جمعیت، سوالی را مطرح کرد و پرسید: آکسفورد قرن سیزدهم مگر غیر از این بوده است که کشیشها یک مدرسه اسکولاستیک مذهبی راه انداخته بودند؟ ما مدرسه اسلامی را باید با قرن 17 میلادی و دکارت مقایسه کنیم یا قرن 13؟ مگر 200 سال بعد از آکسفورد نبود که بین کشیش‌ها اختلاف پیش آمد و یک سری از آنها، آن‌طرف رودخانه، کمبریج را درست کردند و دقیقا همین مشکلات فکری و مسائلی که شما می‌فرمایید را در مدارس اسلامی هم می‌بینیم یعنی در تبریز در مدرسه ربع رشیدی، همین مسائلی را می‌بینیم که با حکام زمان داشتند و همین اختلاف‌های فکری وجود داشت. مشکل ما این است که در مقطعی گپی پیش آمد برخلاف جوامع غربی که این گپ را نداشتند و یا یک استمرار نسبی روند خودشان را طی کردند.

  در پاسخ به این سوال دکتر فراستخواه ادامه داد: با قرن 13. در همان قرن 13 ما وقتی پی جویی می‌کنیم، می‌بینیم در جامعه غربی آن زمان تکثری وجود دارد و چالش‌هایی در درون دانشگاه وجود دارد. کسانی که با مراجع کلیسایی مشکل داشتند، از دولت استفاده می‌کنند، تکثری که در جامعه اروپایی بود باعث شده بود دانشگاه‌ها بتوانند قدرت مانور داشته باشند و کلیسای کاتولیک، از کلیساهای محلی یا از برخی از فرقه‌هایی که علم را به عنوان عبادت خدا تلقی می‌کردند، استفاده کنند در مقابل دولت یا کلیسای مرکزی از سایر نیروهای اجتماعی استفاده می کردند تا بتوانند برای خودشان یک موقعیت پیدا کنند و دانشگاهیان بتوانند با استفاده از حمایت‌ها و کمکهای آنها علم ورزی‌شان را دنبال کنند. اما در عین حال درون این سیر چالش‌هایی هم با اسقف‌ها داشتند در ریاست دانشگاه، در اجازه‌ها و در اختیارات علمی و دپارتمان‌ها، دانشگاه با کلیسا مشکل داشت و نهایتا این چالشها در قرن 13 و 14 و 15 به جایی رسید که منجر به این شد که دانشگاه توانست بعد از استفاده از فرصت‌هایی که از طریق کلیساهای محلی برای چالش با دولت و نیز با کلیسای مرکزی واتیکان فراهم شده بود، از این رحم کلیسایی جدا شود و مستقل زندگی کند.

  خانم فخاریان اضافه کرد: آیا می‌توانیم بگوئیم که از نظر معرفتی مدارس دینی بیشتر متمرکز بر معرفت وحیانی و شاید منطقی بودند و در آنجا معرفت تجربی کم رنگ یا کم توان است و در مدارس دینی به آن پرداخته نمی‌شود؟. فکر می‌کنم وجه تمایز دانشگاه یا این تحولی که منجر به تولد دانشگاه مدرن شد این بود که معرفت تجربی، اهمیت بیشتری پیدا کرد.

  آیوازیان نیز در ادامه این بحث و گفتگو به طرح نظر خود پرداخت و گفت: آقای دکتر فراستخواه اشاره کردند به این نکته که اگر قرار باشد از تصاحب جامعه به اداره جامعه برویم لازم است که مواردی را داشته باشیم. اگر نخواهیم این روند را طی کنیم چه؟ در واقع پیش فرض من بحث جریان ایشان را به چالش می‌گیرد. دانشگاه را جنابعالی فقط در اروپا دیده‌اید اما از چین صحبتی نکرده‌ایم که در آنجا چه اتفاقی افتاد؟ در مورد اروپا، کلیسا قدرت الهی بزرگی داشت و در اثر جریان‌هایی که در جامعه بود و بعضا از داخل کلیسا، جنبش‌های عقلی‌ایی به وجود آمد که الزاما تعارضی با کلیسا نداشت. کم کم قدرت این کلیسا به اشباع رسید و برعکس در حال حاضر در اروپا کلیسا تبدیل به ساختمان شده است و اگر پاپی هم وجود دارد و کلیسا درآمدی نیز دارد از راه مستقلات آن بدست آمده است نه از طرف معتقدین به آن. کلیسا از فکر و الهیات تبدیل به ساختمان شده است و الزاما این جنبش‌های فکری تعارضی با کلیسا نداشتند. اگر پروتستان‌ها بوجود آمدند، در واقع کلیسا در مقابل کلیسا بود.

  دکتر فراستخواه این نکته را یادآور شد که: به طور کلی در نوع و شاهد اروپایی، همان طور که دوستمان گفتند ما به مورد چین نپرداختیم، ما می‌خواهیم خودمان را مقایسه کنیم و بگوییم این دانشگاهی که ما از کلمبیا آوردیم، بود که در اروپا ساخته شد و بوجود آمد، ویژگی‌ها و لوازمی دارد و ما آن دانشگاه را در سال 1313 آوردیم و در ایران نصب کردیم و در این دانشگاه با تاریخ هفتاد یا هشتاد ساله‌ای که آقای دکتر نیز اشاره کردند، تداومی وجود دارد. کنار همه چالش‌ها و تحولات و گسست‌ها و سیر جدالی، یک تداوم گسستی وجود دارد که دیالکتیکی است نه خطی. آن حالت در جندی شاپور نیست. آنجا روی نخبه‌های خاصی بنا شده است که بخشی از آنها حتی ایرانی نیستند. متعلق به فرهنگ‌ها و جوامع مختلف هستند و این یک وضعیت التقاطی است که در یک شرایط سیاسی خاص فرصت پیدا کرده است که در ظل توجهات برخی از مقامات حکومتی رشد کند. اما این رشد پایدار و جایگیر نشده است. لذا نهادینه نشده است و پایداری نیافته است. در دوره‌های دیگری هم این اتفاق افتاده است. دوره‌های زرین تمدن اسلامی و ایرانی‌مان، در قرن سوم تا پنجم یا ششم هجری (حدود قرن 10 تا 14 میلادی)، که دوره زرین تمدن ماست، قبل از رنسانس اروپایی است. و زمانی که اروپا با رنسانس در قرن چهاردهم خیز برمی‌دارد، برای ما مشکلاتی بوجود آمد که همه این دستاورها از بین رفت و آن پایداری و تدارم را در تمدن ایرانی- اسلامی مان نداشتیم.

  در بحث تفاوتها، عرض بنده این است که ما نباید دانشگاه را یک نهاد کلیسایی در اروپا بدانیم. کلیسا مقهور ارسطو شده بود. فکر ارسطوئی در کلیسا تغییراتی ایجاد کرد. یکی از چیزهایی که باعث رشد ارسطو گرایی در اروپا شد و ریشه رنسانس این امر بود، ما رنسانس را مربوط به قرن 14 و 15 می‌دانیم در حالی که این رنسانس دوم است و رنسانس اول از قرن 11 و 12 و از آبلار شروع شد. دانشگاه از نظر تبارشناسی از یونان و با آکادمی افلاطون و عقلانیت و بررسی علمی امور و تجربه شروع می‌شود.

  رئیس آکسفورد "گرو ستست" بود. راجر بیکن در آکسفورد و در قرن 13میلادی است. راجر بیکن علمدار تجربه گرایی است. او فردی است که به ارسطوگرایی جدید تعلق دارد. ارسطوگرایی جدید بود که در اروپا به عنوان یک گرایش به تجربه کردن و طبیعت مطرح بود و می‌گفت که علت‌های طبیعی را ببینیم نه علت‌های الهی. دنیا با علل و امور الهی قابل توضیح نیست بلکه باید با علل و امور مادی دنیا را توضیح بدهیم تا بدانیم مشکل بیماری و بدبختی از کجا بوده است. علت‌های طبیعی، ناشی از تفکر ارسطوگرایی بود و این گفتمانی بود که بر کلیسا وارد شد و در خود کلیسا افرادی تحت تایر این گفتمان‌ها قرار گرفتند. منتها بخشی از فرقه‌های کلیسایی، که عمدتا فرقه‌های حاشیه‌ایی بودند، اصولا برای این که به دین خدمت کنند، سعی داشتند علم و تجربه را با دین آشتی بدهند و از ارسطوگرایی استقبال کردند و این سبب شد که از دانشگاهیانی مثل راجر بیکن از دانشگاه حمایت کنند.

  در واقع این تجربه گرایی در ذات کلیسا نبود. کلیسا به عنوان یک اسپانسر و مروج مطرح بود. البته نه آن کلیسای مرکزی کاتولیک بلکه کلیساهای محلی که با کلیسای کاتولیک هم چالش داشتند. کلیساهای محلی خودشان بخشی از قدرت و ذینفع محسوب می‌شدند، و برای این که کلیسا خودش را در جامعه جدید با این آپاراتوس تازه، طبقات متوسط، بازرگانان، صنفها و ...، و این پویایی اجتماعی تازه همراه کند و بتواند منافع خودش را دنبال کند با گفتمان علمی و تجربه گرایی همراهی کرد و بخشی از آن هم به صورت حمایت بود. دانشگاه به عنوان یک هستی می‌تواند به پشتگرمی این تکثر اجتماعی رشد وتوسعه داشته باشد. اگر دولت آنرا اذیت می‌کرد، با کلیسا مانور می‌داد. اگر کلیسای مرکزی آنرا تفتیش می‌کرد با کلیساهای محلی متحد می‌شد. کلیساهای محلی اگر مشکل ایجاد می‌کردند با دولت اتحاد برقرار می‌کرد و دولت‌هایی بوجود آمده بود که با کلیسا مشکل داشتند. دولتهای جدید در اروپا اساسا با کلیسا مشکل داشتند. آلمان و انگلستان، برای این که از واتیکان جدا شود، دولت ملی شد که می‌خواست با تکیه بر ملت خود یک ملت ایجاد کند و اینجا دولت- ملتها بوجود آمدند.

  دولت-ملتها برای دانشگاه امکان اتحاد را فراهم می‌ساخت تا با کلیسا چالش کند و گاهی دولت- ملتها دانشگاه را خیلی اذیت می‌کردند و با کلیساهای محلی متحد می‌شد و در مجموع هم اختیارات معرفت شناختی خودش را میخواست تا امور را مستقلا با عقل خود بنیاد توضیح دهد و مرتب می‌خواست که اجازه ریاست دانشگاه را در دست بگیرد نه اسقف.

  این مبادی قدیم علمی که کلیسا مبتنی بر آن بود در اروپا متحول شد که دانشگاه بوجود آمد. این نظام نوین دانایی بود. ربع رشیدی که خواجه رشید الدین فضل الله آنرا را بوجود آورد، بعد از یک دهه کل ربع رشیدی از بین رفت و چیزی از آن نماند و هیچ فعالیت علمی، کارکرد و ... از آن نماند و به تاریخ پیوست و الان ما با یک موجودیتی مواجه‌ایم که در اثر تدبیر یک وزیر دانشمند به نام خواجه رشید الدین فضل الله در یک دوره‌ایی که بحران‌هایی بوجود آمده است در فضای میان قدرت‌ها توانسته کاری کند و بعد از بین رفته است و از هستی ساقط شده است و نهادینه نشده است. اما در اروپا هیچ وقت نه نازی‌ها توانستند دانشگاه را نابود بکنند و نه ناپلئون. تمام دانشمندان از آلمان مهاجرت کردند ولی نتوانستند نهاد علم را از بین ببرند. ما هم به عنوان یک محقق نمی‌گوییم کدام وضعیت بهتر است و ما نسبت به کدامیک دلبستگی داریم بحث‌مان کاملا علمی است و می‌گوییم تفاوت وجود دارد و تاریخ متفاوتی داریم و در این تاریخ متفاوت هستی دانشگاهی به معنای نهاد عقلانیت خود آئین علم ورز، شکل نمی‌گیرد. این همان آپاراتوسی است که فوکو می‌گوید یعنی یک جهازات اجتماعی‌ایی که در آن ایده و ماده، معرفت و معیشت هست و یک نیازها و تقاضاهای در هم تنیده‌ایی که دانشگاه دانشگاه می‌گویند و دانشگاه می‌تواند در دامن آن بوجود بیاید. سرمایه‌های اجتماعی و اعتماد در آنجا امکان پایداری دارد و این سرمایه‌های اجتماعی، مبادله علم را ممکن می‌سازد. در واقع سرمایه‌های اجتماعی انتقال علم از یک نسل به نسل دیگر را ممکن می‌کند. نهادها را پایدار می‌سازند. سرمایه فرهنگی و نمادینی که برای دانشگاهیان بوجود آمد به دانشگاه فلسفه وجودی بخشید. اما نکته‌ایی که در ایران شاهدیم این اتفاق نیست. آیا انقلاب بی‌تعادلی نبود؟ بله یک بی‌تعادلی بود اما نه آن بی‌تعادلی که از دل آن، جامعه به یک تعادل مجدد برسد و آن تعادل مجدد، جایگیر شدن و مکان پیدا کردن دانشگاه باشد، نه اصلا چنین نشد بلکه برعکس از این بی‌تعادلی انقلاب فرهنگی درآمد. از این بی‌تعادلی نهادهایی غیر از دانشگاه قدرت یافتند.

  دکتر دادرس ، نیز در ادامه مباحث، دو نکته را طرح کرد و گفت:

  کلا کارد نظام تربیتی از قدیم انتقال دانش بوده است، ولی با توجه به تعبیر شما به نظر می‌رسد که بیشتر تولید دانش در دانشگاه است. چرا که می‌خواهد منبع دانش باشد و اداره جامعه را برعهده بگیرد و نقش انتقال دانش که پیش از این نقش برتری در نظام تربیتی بود به حاشیه رانده می‌شود.

  نکته دوم این که به نظر می‌رسد نقش امنیت در رشد دانشگاه خیلی مهم بوده است. یعنی در دوره‌هایی که زمان صلح و آسایش و آرامش بوده است، افراد برجسته‌ایی تربیت شده‌اند و در دوره‌هایی که جامعه با ناامنی مواجه بوده است، به نظر می‌رسد که از جنبه آسیب‌شناسی می‌توان به دانشگاه نگاه کرد.

 در پایان این نشست دکتر سمنانیان گفت: در مورد دانشگاه جندی شاپور، به نظر من روی این دانشگاه کم کار شده است و منابع کمی وجود دارد. این دانشگاه سیصد سال قبل از اسلام و دویست سال بعد از اسلام موجود بوده است. یعنی طول دوره‌ایی بالغ بر پانصد سال و به نظر می‌رسد افتخاری برای پدران ما است. در مورد این دانشگاه می‌توان به دلایل تعطیل آن، تعامل آن با حکومت‌های قبل از اسلام، دلایل صعود و اضمحلال آن پرداخت.

  برخی حکام اسلامی وقت می‌خواستند مدارس مذهبی و نظامیه‌ها را در مقابل علم کنند، آیا این امر باعث شد اضمحلال آن بعد از ورود اسلام به ایران بوده است؟ آیا در دنیا منابع به اندازه کافی در مورد این دانشگاه وجود دارد؟ یونانی‌ها، هندی‌ها، و سایر دانشمندان خارجی در آن مشارکت داشتند اما آیا در تمام این 500 سال این روند ادامه داشته است؟

  مگر می‌شود در مورد یک جایگاه آکادمیک پانصد ساله تولید علم و نوشتن، منابع کمی موجود باشد؟

  من توصیه می‌کنم به دوستانی که در این حیطه پژوهش می‌کنند، یک خلا مهمی در تاریخ آموزش عالی در این حوزه داریم که باید به آن پرداخته شود.

  این نشست در ساعت نوزده به پایان رسید.

  
تسهیلات مطلب
سایر مطالب این بخش سایر مطالب این بخش
نسخه قابل چاپ نسخه قابل چاپ
ارسال به دوستان ارسال به دوستان


کد امنیتی را در کادر بنویسید >
::
دفعات مشاهده: 2591 بار   |   دفعات چاپ: 945 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 174 بار   |   0 نظر
جمعیت توسعه علمی ایران Iranian Association for Scientific Development
Persian site map - English site map - Created in 0.057 seconds with 1073 queries by yektaweb 3600